بگذار و بگذر

بگذار و بگذر فرودگاه امام هم جور دیگری است، وقتی که قرار است بگذاری و بگذری... صدبار هم که از همان مسیر گذشته باشی، این بار حس دیگری دارد، در و دیوارش و حتی کارکنانش؛ با هر هیبتی که باشند، کوله ات را که میبینند، زیرلب هم که شده التماس دعایی میگویند و برخی نیز حسرت را چاشنی خدمتشان میکنند. مسافران این پرواز هم در عالمی دیگرند، اشک های پنهانی، پهنه صورت برخی را گرفته و اضطراب نرفتن، چشمهای اغلب آنها را در نوردیده، اوضاع غریبی است !

انتظار. این بار انتظارش نیز تفاوت دارد؛ از جنسی دیگر است. فقط دو ساعت تا بارگاه شاه مردان فاصله است ؛ دل، دیگر طاقت ندارد، در برابر عظمتش. اینجا مسافران منتظر، از پنجره بزرگ فرودگاه، باند را که نه، صحن بزرگ مولای متقیان را نظاره میکنند و قطره های مروارید غلطان روی صورتشان، حکایت از جنس دغدغه های درونیشان دارد. پرواز کناری، مملو از مسافران خندان مکه است. تفاوت مکه و کربلا را باید در فاصله چهار انگشتی لب خندان و چشم حیران مسافران این دو پرواز دید...

(ساعت ٢ رسیدم نجف)

نجف، ایوان طلا از کوچه پس کوچه های تنگ که میگذری، خیلی زودتر از آنچه انتظار داشته باشی، گنبد طلایی را میبینی. مدتهاست که در آرزوی دیدار ایوان طلایش بوده ای و چه بهتر که همانجا را مدخل زیارتت کنی. فوج جمعیت نشان از آن دارد که نزدیکی به ضریح را به سادگی حواله ات نمیدهند. نظاره گری ایوان طلا و درد و دل با مولا هم حس خوبی است؛ اینجا، دل پرحرفی میکند، از بس که مولا بزرگ و دریادل است؛ هرچه میخواهد دل تنگت بگو... ناخودآگاه همه آنان که مردانگی را با علی تعریف میکنند، و آنرا در لحن التماس دعای نجفشان حس کرده ای؛ از جلوی چشم رد میکنی و به یادشانی ... باید شمیم عطر حرم را هم درک کرد، همراه با فوج جمعیت، از آن مسیر که میسر است، دور ضریح را طواف میکنم و امانتی های ضریح را دست به دست می کنم تا به ضریح برسند. چشمم که این امانتیها را دنبال میکند، حسرتشان را میخورم و دلم را نیز همراهشان میکنم. زیارت و عرض ادب و نماز؛ بعد هم اجازه از مولا برای زیارت دلبندشان. باید از علی مدد طلبید، پیاده راه درازی است و عزمی میخواهد جزم، تا حرم حسین (ع)؛ یک یاعلی جانانه و حرکت.

طریق الحسین تا همین الان، عرفات و منا را محشر دنیا میدانستم. ٣-۴ میلیون حاجی در آن صحرا، عجیب ترین تجمع انسانی دنیایم بود. الحق که بازهم دنیایم را کوچک انگاشته بودم. چرا که در طریق الحسین، برزخ گذران دنیایی را تجربه میکنی و صفوفی که عشق را در چین و چروک صورتشان یا برق برند لباسهایشان میتوان دید. در حج که همه لباس سپیدی برتن دارند، خود معنوی فوج فوج جمعیت منتظر را میبینی و در طریق الحسین، خود واقعی و دنیایی، و صدالبته خاکی عاشقان را. در حج، انتظار، رسیدن به اعمال است و در طریق الحسین، راه رسیدن، هدف. در آنجا شوق اتمام است و اینجا شوق وصال. اگر در حج: به حق، خسی در میقاتی؛ در اینجا نظاره گر عاشقی سلول های یک عاشق در حرکتی به سوی معشوق؛ اینجا مثل خس ها عاشق بودن را حسرت میخوری و هیچ تر از هیچ میپنداری خود را. آری، در عظمت این بلندای حرکت انسانی، تو کجای ذهن و تفکر عامه مردمانی؟ با همه دبدبه و کبکبه و ادعاهایت؟! تو را چه میشود که خود را اینگونه مهم می شماری و محور خلقت! بدان که در هر سیل انسانی، قطره ای بیش نیستی و در عظمت آسمانها و خلقت، هیچ تر از هیچ...

هیچ قلمی را یارای نگارش این فوج عشق نیست، آنجاکه پیرمردی عاشق، در ٣ روز راهپیماییش، دغدغه پرچم یاحسین بر دوش خود را دارد، تا رهانشدن دمپایی پاره اش. آنجا که بانویی کهنسال، لنگان لنگان، تسبیح در دستش را بالاتر از عصایش میگیرد و نگاهش رو به جلوست، آنگاه که همچنان جثه اش، نگاهش هم ریتم نامنظم عاشقی دارد. راهی که مردی در چهره خسته ولی نورانی اش، عشق به حسین را به کودک شیرخواره در آغوشش می آموزد و با همسر نحیفش کالسکه و سه کودک خردسالشان را که نه، همه خانواده ۶ نفره شان را راهی حسین کرده اند. تا آن جوان آلمانی عاشق. اینها را نه فقط با چشم سر، که در بند بند کمر و پایم میبینم تا خستگی چیره شده و درد شیطانی شان را فراموش کنند؛ الحق که سخت است .. این تنها بار است که قدمهایت آنقدر مهم اند که تقدیمشان میکنی به حسرت زدگان جامانده از کاروان عشق، قدمهایی که بر بوسه گاه کفشهای ضیوف الحسین، می خرامی و یک یک را به خاطرت میسپاری

از میزبانان ضیوف حسین چه بگویم ... میزبانیشان نظیر ندارد! حتی نیاز نیست به سمتشان بروی، که خودشان در میانه راه اصرارت میکنند نذریشان را قابل بدانی. هرکس اندوخته یکساله خود را به میهمانی آورده است، از انواع طعام گوشتی و کباب گرفته، تا فرنی و سوپ و شلغم گرم نیمه شب ومیوه های متنوع و آب میوه های تازه. چای که فراوان است، اما برخی توان همان را هم ندارند و آب پخش میکنند. برخی لیوان های بسته بندی نسکافه های تازه هدیه ات میکنند و برخی استکانهای قدیمی و رنگ و رورفته چای را. برخی لقمه های درون نان با دستپخت خانگی همسرشان را به زائران تعارف میکنند و برخی نیز برای این ضیافت ماه ها تدارک دیده اند و خرج های حسابی میکنند. هرچه در این میهمانی نیاز داری، فراهم است؛ میگویم هرچه، چون به چشم دیده ام: از دستمال کاغذی و خلال دندان تا دندانپزشک و هر دارویی که پزشک میزبان، با آن به استقبالت می آید! از جوانان خوش تیپی که با ادکلن گران قیمت لباس خسته ات را عطرباران میکنند، تا آنانکه توشه شان قوت بازویشان است و کتف و پاهای زائران را ماساژ میدهند. از آنانکه التماس میکنند کفشت را واکس بزنند تا آنانکه به رایگان تعمیر کالسکه و ویلچر انجام میدهند یا ایستگاه خیاطی رایگان به راه انداخته اند. در این میانه، کودکی به سویم آمد و اصرار که کوله ام را حمل کند، علت را که پرسیدم، بالاخره بغض من هم ترکید: وضع خوبی نداشت و آب هایش هم تمام شده بود و مغموم از میزبانی ناتمام اش، حمل کوله زائران را تنها راه خدمت میدانست. هنوز نمناکی چشمانم نرفته بود که کودک خردسالی کم بینا، با یک دست پارچ آب رنگ و رو رفته، دستی دیگر لیوانی که از جای دستهای رویش میشد فهمید از صبح بوسه بر دستان زائران زیادی زده است، را به سویم آورد و تعارف آخرین لیوان آبش را کرد؛ اینجا عقل را راهی نیست که بهداشت را یادآوری کند؛ آب را نوشیدم و همانگاه که با شعفی در چهره و چشمهای پشت از عینک سنگین اش، گفت "هنیئاً لک" به یکباره دلم تکانی به خود دید و دریافتم که میتوان گواراترین نوشیدنی دنیا را در لیوانی در کف کودکی عاشق یافت که در حالت عادی نگاهش هم نمیکنی ... هوا که رو به تاریکی می آورد، میزبانانی در جستجوی میهمان میبینی که به اصرار زائران را به منزلشان میبرند، همه میگویند طعام آماده کرده اند و منتظر میهمان هستند که شب را سپری کند. میگویند این روزها، هیچکس شب را بی میهمان نمیگذراند، آخر حسین میلیونها زائر دارد که جایی برای گذران شب میخواهند. برایم جالب است؛ این روزها هیچ نیازی به پول نیست؛ شاید تنها مسیر دنیاست که حتی اگر بخواهی هم نمیتوانی پول خرج کنی! (در کل این سفر، هیچ خرجی نداری گویا، هرچند که پول ایرانی را بهتر از دلار قبول میکنند!)

نیمه شب راهپیمایی خسته از راه، در حلقه گعده گروهی از میزبانان نشسته ام و چشم در حلقه های آتش افروخته دارم. نیمه شب های طریق الحسین اما، حال و هوای دیگری دارد. چشم که بر میگردانم، پیر و جوان میبینم که برخی نجوا میکنند و برخی در تفکر عمیق فرورفته و همه راه میروند، به تنهایی یا در گروه های کوچک و بزرگ، برخی بیرق در کف و برخی کوله در بر و برخی، سخت کوش تر، دارای هردو. حس و حالشان تو را به شعف نگاشتن می آورد و کنجکاوی ذهنشان. در همه سو، گله گله پتوهایی میبینی که التیام بخش سوز سرمای دور از آتش اند، درون موکب ها، به کسانی رسید که خستگی زودتر برشان چیره شد و کنار خیابان، سهم آنان است که قصد نیمه تمام رها کردن خوابشان را دارند تا از شلوغی روز برهند. آنانی هم که همچو من، خوابیدن کنار خیابان کمتر برایشان آشناست، یا راه میروند و یا به سان میزبانان، در کنار شعله های آتش خستگی از تن میزدایند و در تماشای افق های دور بیابان، فکر و فکر و فکر...

ایمان بیاور! ایمان بیاور به قدرت انسان، آنگاه که جسم مادی اش را که در قالب محدودیت های ماده می کنجد، اینگونه یارای فزونی قدرت است، پس قدرت ذهنش را چه میشود؟!

شب که نه، بعد از نماز صبح، در موکبی اندازه ٣.۵ ساعت هم که شده، به خوابی عمیق فرو میروم تا توان ادامه داشته باشم؛ حتی با دو قرصی که خورده ام، بازهم پاهایم در اختیارم نیستند، و بعد از بیداری و ادامه مسیر، مجبور میشوم با تجویز پزشک هلال احمر، آمپولی بزنم. تاول پاها را اما، اینجا درمانی نیست و به ضرر ادامه پیاده روی ات، می گویند داخل حرم حسین درمانگاهی است برای رفع مشکل تاول پاها.

ورود به کربلا رقم عمود از ١٣٠٠ به ١، نوید ورود به کربلا میدهد، غوغایی است اینجا؛ هرچه تاکنون دیده ای را هزاران برابر کن، از موج جمعیت و عشق گرفته تا نذری دادن و میزبانان، شاید اگر مسیر را ندیده بودم، آنچه دیده می دید را باوری نبود. در کربلا ناخودآگاه زمینگیر میشوی، دل ها گویا قفل میشوند وگرنه کسی را یارای تحمل این غم ها نیست، آنجاکه یک عمر روضه هایی که شنیده ای را تطبیق میدهی. زیارت حسین، تنها زیارتی است که غسل ندارد؛ میگویند با غبار سفر مشرف شو، انگار که باید ژولیده باشی، عطر و گلاب نزنی و خاک سفر از تن نزدایی؛ چراکه نخستین زائران حسین، در اربعین شهادت، از ره اسارت، اینگونه مشرف شده اند. پس، خسته از راه و غبار خاک بر سر و رو، همه این جماعت بر سر و سینه زنان، راهی بین الحرمین می شوند، رخصت از عباس میگیرند و به سوی حرم حسین روانه. نمی نگارم، نمی نگارم مبادا که حق مطلب ادا نشود، که نمیشود! حس کربلا را در کربلا باید چشید، پس نمی نگارم و بر دل میسپارم. فقط این بر دلم میگذرد: غم های کربلا آنقدر سنگین است، که برخی از فرط فجایع، آنرا ناشدنی می انگارند! البته که امروز داعشیان قرن ٢١، نشانمان دادند گوشه ای از آنچه ١۴ قرن قبل کردند.

شب را در موکب میگذرانم تا من هم از خوشبختان این دیار باشم که کنار خیابان نبوده و سقفی بالای سر داشته ام! (جالب آنکه در این سفر، آشناهای زیادی دیدم.)

روز اربعین این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟ این همه ی حس صبح اربعین ام است. هرآنچه این ایام میشود، برای امروز است، اربعین؛ اربعین حسینی. همه شهر یکپارچه دسته عزاداری است. همین که پایت به بین الحرمین برسد، همین که در صحن ابی عبدالله بنشینی و دسته های عزاداری را نظاره کنی، دنیایی است. قلم، خشک است و نمی نگارد، فقط همین بس که زیارت ناحیه، چه بینظیر است! هم معانی اش آتش ات میزند، هم آنکه بدانی این عبارات از کیست. از حرم عباس هم نمیتوانم بنگارم. عباس، شاه وفاست! در ذهنم میگذشت که عباس چه دارد که مسیحیان هم می آیند و از او میخواهند؛ فهمیدم که عباس علی، هرچه داشت داد و خدا نیز هرچه او بخواهد، می دهد. و بازهم به اسطوره ادب که برای خود نمیخواهد و به بندگان خدا میبخشد هرچه میخواهند.

شب را در منزل یک ایرانی مقیم لبنان گذراندم، چه سخاوتی داشت این مرد خاکی، حاج سید موسوی

روز بعد از اربعین، هم به زیارت و گردشی در شهر گذشت و هیاتی که از تهران آمده بود و در هیأت هیأت ایرانی ها بود و بعد هم وداع و عزم بازگشت به نجف

در راه برگشت، از هر قوم ایرانی همراهی ام نمودند، مرد و زنهای ایرانی که از بین پرحرفی هایشان، با تلاشم نیمی از آنرا میفهمیدم. دو تا زن روستایی، که اولین تشرفشان نیز بود، از کاروان جا مانده بودند و بدون موبایل و سواد و زبان و احتمالاً پولی، فقط با شنیدن یک رقم عمود از کاروانشان، با امید به خدا در میانه راه پیاده شدند تا به کاروان برسند. پرسیدم اگر نیافتیدش؟ گفتند میرویم مرز! و من در تعجب از آنها که نه، از خود که امیدم تا چه حد است یا اعتماد بنفس اینان ...؟! و مطمئنم که هیچکدام از ایشان نیز نیست که به مقصدو منزلش نرسد. در کربلا گمشده های بیشماری بودند جامانده از کاروان و یا گروه آشنایان، بیشمار که می گویم یعنی غیرقابل باور! برخی ٣-۴ روز بودگم شده بودند و یافتن همراهان تقریبا غیرممکن. و مطمئنم که آنان نیز به مقصد میرسند.

شب بعد از استراحت و زدودن غبار، به سمت حرم مولا برای یک دل سیر زیارت جانانه! این بار مینگارم، چراکه حس دیگری دارم ایوان نجف عجب صفایی دارد، نور سراسر ایوان طلا را گرفته، فضایی بی نظیر را تجربه میکنم؛ حس میکنی که روح طراوت خاصی گرفته است. نمیدانم که صحن خلوت تر است یا این حس را به من میدهد. هرچند دسته های مختلف در گوشه و کنار صحن حلقه زده اند و در احوال خویش اند. برخی مشغول نوحه اند و برخی گروه ها سینه می زنند، جالب است برخی فقط شعر می خوانند و گروهی هم گویا تئاتر خیابانی با مدح مولا دارند. برای من اما فقط شعف است، اینبار اما، حس آشنایی دارم و غریب نیست. شادی است، همان بهجة قلب که می گویند. نگاه به ایوان طلا، همان حس نگاه به خانه کعبه را دارد برایم. گویا پرده های خانه خدا را نظاره میکنم، دلم مکه می خواهد. عظمت خدایی را در بارگاه علی می توان دید. شعف زیادی است، شاید برای رضایت از زیارت پسر باشد، شاید هم خاصیت حرم علی است. نمیدانم هرچه هست، به یادماندنی است.

شب : استراحت مبسوطی در هتل نجف ، بالاخره بعد از سه روز استقرار یافتم!

صبح: مسجد کوفه کوفه در نزدیکی نجف است، مثل شهرری و تهران. به نزدیکی مسجد کوفه که میرسی، بعد از تفتیش وارد محوطه بزرگی میشوی. اول حرم میثم تمار است، داستان زندگی میثم خرمافروش را سالها قبل خوانده بودم، از میثم یک یاد در ذهن دارم: میثم تمار را اولین شهید "آزادی بیان" می نامم، که همه سختیها را کشید و بر بالای چوبه دار (نخل) هم، روزها نام و مدح علی گفت تا زبانش از قفا کشیدند. بعد میروی و میروی تا خانه حضرت امیر و چاه آب درونش (که این بار عجله داشتم و شلوغ بود نرفتم) نبش دار امیر المومنین، مسجد کوفه است. بازهم تفتیش میشوی و داخل : وه! چه زیبا و باشکوه تر شده است، آخرین بار همه این مسجد خاک بود و الان صحنی زیبا دارد. اعمال مسجد کوفه زیاد است و امروز حس و حالم چیز دیگری است. در مسجد کوفه بی هدف قدم میزنم، چیزی شبیه پرسه زدن! در جایی خطبه ای از علی را قاب کرده اند که نقطه ندارد. الحق دشمنان علی هم می دانند که در همه چیز نابغه بوده است مولا! در مسجد کوفه، عاشق خواندن "مناجات حضرت امیر" در حوالی محراب هستم؛ حس بی نظیری دارد با لحن عربی بخوانی: "مولای یا مولای، انت المولا و اناالعبد؛ و هل یرحم العبد الا المولی؟" در همان مسجد کوفه، محراب ها را که بگذرانی، قبر مختار و حرم مسلم است و آن طرف تر هم حرم هانی بن عروه، که به رسم ادبش، حرم و گنبدی کوچکتر از مسلم دارد. حرم مختار برای مردان بسته است و بعد از سریالش ایرانی ها اشتیاق بیشتری برای زیارتش دارند. اما مسلم؛ مسلم بن عقیل "سفیر" حسین است، اوج دیپلماسی در ١۴ قرن پیش برای آنان که می گویند حسین برای جنگ رفت، آخر برای جنگ که سفیر نمی فرستند.

از مسجد کوفه به مسجد سهله را از کوچه پس کوچ های محقرشان رفتم، همه زاغه هایشان، هیچ چیز که نداشت دیش ماهواره و وای فای اش به راه بود! مسیر را لژنشین سه چرخه ای بودم با سائر خوش خنده و صلوات بر لبش با گروهی جوان خوش مشرب؛ ده دقیقه فاجعه ای بود که بسی خوش گذشت و مطمئنم خواهم گفت: "یادش بخیر" مسجد سهله، شاید تنها مسجدی است در دنیا که اذن دخول دارد، درحالیکه مزاری در آن نیست. شنیده بودم خانه امام زمان است و شاید دلیلش همین باشد. مسجد سهله را در حال ساخت و سازند. زمینش همچون گذشته خاک است، و در میان آن سکویی و محرابی. اطراف مقام انبیاست، از جمله ابراهیم و ادریس با محراب هایی بسیار قدیمی. کجایند دوستداران تاریخ؟! به دنبال قبل تر از ابراهیم نبی میگردند؟! در راه نجف، "جامعه کوفه" یا همان دانشگاه کوفه را میبینم، بزرگ است و زیبا و مدرن با همان معماری سنتی عراقی؛ رگه هایی از توسعه را در این ولایت بحران زده ١۴ قرنی میتوان دید.

وداع در نجف، مستقیم به حرم میروم، فرصت نیست. وقت وداع است. زیارت وداع علی، التماس دعوت دوباره خود و همه مشتاقان است. ناخودآگاه به یاد می آورم آنانی که حتی یکبار هم که شده، گفته اند آرزومند زیارت کوی اش هستند. از شاه مردان میخواهم این بهشت را قسمتشان کند و من را نیز هم.

فرودگاه، اوج امنیت و ضرورت آنرا نشان میدهد. از میانه راه فرودگاه، یکبار از تاکسی و ماشین پیاده میشویم و خودرو با بارهایش رها میشود تا مورد تفتیش قرار گیرد و سگهای مفتش هم جولان میدهند. راننده ها (سائرین) از یک مسیر و سایرین از مسیر دیگر میروند. یکبار دیگر برای ورود به سالن بارهایت را از مسیر دیگری رد میکنند و در سالن انتظار به آنها میرسی. دو بار دیگر هم همین بساط بود و برایم جالب است که هربار بارهایت را کلا رها میکنی و هربار هم به سرعت پیدا میکنی و گویا چیزی گم نمیشود! در فرودگاه هم آشنایان زیادی دیدم، عجیب بود. برخی آمدنشان عجیب نبود ولی برخی را حتی در تهران تصور نمازخواندنشان را هم نمیکردم، چه برسد کربلا و آنهم پیاده روی اربعین! حسین است دیگر، آشنای همه. حسین است که به هیچ فرقه و گروهی تعلق ندارد، حتی به شیعیان! حسین فقط حسین است.

صعود، این بار همه خاموشند. هواپیما رو به بالا، آسمان را در می نوردد و دلها و نگاه ها به سمت پایین. اینبار وقتی یک نفر ندای صلوات سر داد، همه آهسته تر صلوات فرستادند و بغض صداها را میتوانستی در آهنگ صلواتشان حس کنی. برای دیدن اشک های پنهانی مسافران این پرواز نیازی نیست خیلی سر بچرخانی. در ذهن هایشان یا مرور روزهای بهشتیشان است و یا تصمیم حضوری بهتر در سال بعد.

فرود اما، خاکی بود. باید بکنی که برگردی به خانه و کاشانه و کار و زندگی ات. این هم از موهباتشان است که رخصت می دهند.

جالب آنکه در عراق فهمیدم که این آمدنم از دعای مادر بود، که قبلاً گفته بودم و یادم نبود، امان از دعای مادر!

یاد گرفتم: - سازماندهی نیست! وقتی همه دلی کار کنند، سازماندهی نمیخواهد

- مدیریت social این است، از مدل های مشارکتی هم گذشته است. فاکتور خواستن را مهمترین فاکتور این تز و این نوع مدیریت یافتم

- توان انسان بینهایت است، حتی جسم فیزیکی با محدودیت های ماده اش، اگر بخواهی هرچیز شدنی است!

- میتوان زیباییها را فقط دید، چراکه این سفر زشتی هایی هم داشت، از جمله نبود وحشتناک بهداشت و سختی هایی که بهتر است بگذرم تا از زیباییهایش لذت ببرم

- باید هر از چندگاهی، به میان مردم آمد. برای خودم خیلی خوب است. من تافته جدابافته نیستم

/ 3 نظر / 37 بازدید
همکاري در فروش

سلام وبلاگ جالبي داري بزرگوار به ما هم سر بزن مهربون و نظرت رو در مورد سايتم بگو لطفا http://shopgostar.info/ [گل]

مهتاب

سلام خوبي خوبم-از وبلاگت خوشم اومد.اگه پايه اي بيا تو سايتم و لينک وب لاگتو برام بذار تا من وبقيه بچه ها بتونيم هميشه ادرس سايتتو داشته باشم و بهت سر بزنيم. منتظرم[قلب]

ایرباس

...... یاد رفتگان یاد باد !!! راستی ما رفتیم و آنها جا ماندند یا که آنها