|
|
|
سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ - ساعت : ۱٠:٠٠ ق.ظ
امروز
دیروز، امروز، فردا از سالها پیش تا دیروز، آرزوی امروز را داشتم، اما از فردا دوست دارم که در همین امروز بمانم. چقدر از امروز، آرزوهایم تغییر میکند... یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - ساعت : ٩:٤٧ ق.ظ
اینجا هم یکی از همون نشانه هاست که گذاشتم تا یادش بیافتم: یک سال و نیم آمدم و دیدم و حسرت خوردم و رفتم بعد از آن دوره فطرت، اهل تر شدن، قلم زدن و بازگشت. لذت، رجعت، لذت، افسوس، امید، لذت، تصمیم، محکم: خویشتن خویش! اما اینبار تصمیم نمیگیرم، چرا که مصمم ام ! دیوانه ای مصمم، که ذهن خود را زیر و رو میکند، بر لوحة سیاه دل خود مینویسد و ای کاش میتوانست پاک کند. دلم هوای خودم را کرده است، خودم و او که جزئی از خود است و شاید آن یکی که هنوز نمیفهممش... ....................... آقا! به خدا من دیوانه نیستم
دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ - ساعت : ۱٢:٥۸ ب.ظ
تولد
رفتم؛ به امید خس بودن در میقات, لیک این امید آرزویی شد, چراکه خس هرچند بیمقدار, اما وجود دارد! رفتم و قطره بودن را امید داشتم, لیکن جرأت عرض اندام قطرهگونه نیز در برابر بیکران اقیانوس حج در خود نیافتم. بهت عظمت, لطف و رحمتش, سراسر وجود را فرامیگیرد که تا سالیان سال بدانی که کهکشان نیز مَثَل قدرتش را توان ندارد و خورشید مخلوق لطفش است و حتی کوهساران را نیز نمیتوان ذره ای در برابر عظمتش دانست. میروی آنجا و نه دل و جان, که وجودت لبیک میشود به ندای رب خلیل! در طواف بیتش, مجنونوار به سویش فرار میکنی و در میان خوف و رجایش سعی میکنی و از رذائل تقصیر... مشعر را نه محشر, که برزخ دنیا برای رسیدن به صحرای آرزوها (منا) مییابی و در عرفة عرفات, سرگشتهای بیش نیستی به دنبال منتظَر آری! در آنجا خود خویشتن را چه زیبا قربانی میکنی و رمی نفس را بیش از هرچیز تکرار میکنی تا به تولد برسی از دنیای کوچک و سیاه خود! از مدینه چه بگویم؛ که غربت را مدینه باید نام داد؛ نه فقط از مدفن ناپیدای فاطمه و ضریح سنگوارة چهار امام معصوم, بل, رسول نیز غریب الغربای مدینه الرسول است...
دوستان! گزافه نیست اگر بگویم که همة شما را یاد کردم و با نماز و دعا و طواف, حضورتان را آرزو کردم و بهرهمندی از دعای خیر یاران را حس کردم. جایتان سبز! انشاءالله که بارها قسمت همة آرزومندان گردد. از همة عزیزانی که به هر نحو محبتشان را دریغ نکردند نیز بینهایت سپاسگذارم. سهشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ - ساعت : ٧:۳٢ ب.ظ
می روم ...
میروم؛ میروم تا خسی باشم در میقات میروم تا قطرهای شوم در اقیانوس بیکران حج میروم تا ذره بودن در کوهساران عظمتش را با چشم جان بینم تا مبهوت کهکشان قدرتش شوم و در خورشید لطفش ذوب شوم. تا همة دل و جانم فنا شوند و لبیک گویند به ندایش تا که مردن را در این دنیا تجربه کنم و در محشر مشعر سرگردان قضا و قدرش باشم میروم تا همچون نوزادی در عالم ذر عرفات، نوش کردن عرفان نفسش، رسولش و امامش را ملتمسانه فریاد کنم میروم به قربانی نفس خویش به هراس از رمی امارهگون خویشتن میروم به زیارت مدینه و و رسولش، دفینة غریبش و بقیع و بقیع و بقیع و ...
حال نیز با درک لحظه لحظة این فرصت، از همه دوستان و همراهان، امید لطف و بخشش و حلالیت و دعای خیر دارم که مرا در تجربه این مرگ دنیوی و تولد دوباره، یاری رسانند. یادتان را در این سفر با خود خواهم برد و نامتان را در بهشت دنیا به زبان خواهم راند و دلتان را نیز ... شما هم دعایم کنید تا لیاقت باریافتن به درگاه ربوبیتش و لبیک به دعوتش را رهتوشه خود کنم.
اگر هم بازگشتی نبود، دیدارمان نه به قیامت، که انشاءالله به روز ظهور مولایمان ... شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ - ساعت : ۱٠:٥٤ ق.ظ
همون چندتا تار سفید موهام، امروز خیلی بیشتر به چشم میان! چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ - ساعت : ۱:٥۱ ب.ظ
87
روز تعطیل، اونم ۲۹ اسفندماه! با پرشین بلاگ متفاوت که خیلی راحت آدم رو هدایت میکنه به گذشتهها و اولین پستها و کامنتهاش... ۸۶ گذشت؛ بد نبود، شایدم بود. اما مسلماً سال خوبی نبود. معمولاً سالهای فرد برای من سالهای بهتری هستند که طبیعتاً حداقل یک استثنا داره. امیدوارم ۸۷ اونقدر سال خوبی باشه که من رو برای ۸۸ آماده کنه! مخصوصاً که دقیقاً ۱۰ سال از ۷۷ هم میگذره. ۸۶ ؛ شاید هیچ چیز بدی نداشت، زندگی خوب و آروم که شاید هر روزش بهتر از دیروزه و نمیخوای با هیچ چیزی عوضش کنی؛ کار و بار مناسب (وسط این اوضاع اقتصادی ...)؛ صلح و صفا و صمیمیت و دوستی و همه چیزای خوبی که خیلیا آرزوش رو دارن. ولی نمیدونم چرا خیلی ازش خوشم نیومد. شاید بخاطر اینه که میخوام ۸۷ خیی برام ویژه باشه؛ شایدم چون چیز خوبی نداشت؛ شایدم روزمرگی کار؛ ولی نه! فکر کنم دلیلش امید به آیندهای بهتره. به قول یک دوستی: انشاءالله که این سال برای هممون واقعاً نو و جدید باشه.
سهشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦ - ساعت : ۸:٠٩ ب.ظ
عيد
شب نیمه شعبان، ساعت ۷ شب و من منتظر. یادآوری خاطرات گذشته و مرور مطالب سالهای گذشته وبلاگم در چنین شبی مسلما خیلی بهتر از فکر ترافیک شب عیده! وقتی فکر میکنم، غیر از اون جشن رؤیایی که پارسال مطلبش رو نوشتم ، یک شعر از یک دوست یادم می آید که خیلی متنش یادم نیست، اما خیلی به دلم نشسته بود. هرکاری کردم امروز نتونستم اون شعر رو پیدا کنم. اما خاطره اش برای من دوباره زنده شد! از گذشته ها تا همین امشب، گشت زدن تو خیابونها، آخر شب نیمه شعبان رو خیلی دوست داشتم. یه جور حس انتظار به آدم میده، حس جستجو به امید یافتن . دیدن آدم های زیادی که شاید حتی چشم نالایق ما رو به دیدن نور (هرچند که نفهمیم ) روشن کنه. دیدن نوربارانی که امید روشنایی روز موعود رو میده! امشب هم همین کار رو میکنم، به این امید که شب زیبایی برای من و همه منتظران باشه. چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ - ساعت : ۸:۱۳ ب.ظ
اعتراف!
من به این نتیجه رسیدم که مشکل تکنولوژی نبوده! مشکل خود بنده هستم که هر دفعه میام بنویسم، نمیتونم یا به بهانه کمبود وقت یا به هر بهانه دیگه ای نمیشه ... (با دیدن 5-6 پیام آخر عذاب وجدان گرفتم و این توضیح رو دادم. اما خودم خیلی دوست دارم که زود به زود مطلب بنویسم. ماهی دوباره داره به آخر دمش میرسه و دلتنگی به آخراش. این چینی ها دوتا چیز مهم دارند: تلاش و اعتماد به نفس. یه چیز خیلی مهم هم اصلا ندارند: عقل و هوش. واقعا که خیلی خنگ هستند! البته غذاهاشون اونقدرها هم که میگن و فکر میکنیم بد نیست، مخصوصا ترک های چینی که مسلمون هستند. تنوع غذاییشون فوق العاده است. برای یک وعده 10-15 نوع غذا میارن . من تو این یک هفته کلی هم چاق شدم! یک نکته دیگه هم حیفم میاد که نگم: تو این کشور کاملا کمونیستی، مسائل اخلاقی خیلی بهتر از جاهای دیگه دنیا است و خیلی بهتر هستند. قوانین سفت و سخت ولی برخورد صحیح اونها رو به سمتی برده که کشور سالمی دارند. فقط مشکلشون تو شهرهایی مثل شانگهای هست که توریست ها اومدن وگرنه تو شهرهای دیگه هیچ خبری از مسائل غیراخلاقی بصورت آشکار نیست... سهشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ - ساعت : ۱:٥٢ ب.ظ
تكنولوزي
عجب سرويس جالبي! به درد من و امثال من میخوره که دیگه بهونه کمبود وقت نداشته باشن. -------------------در خصوص اون مطلب ۲ تا قبلی و اون شعر جناب سهراب: نمیدونم ما ایرانیها چرا دوست داریم همه چیز رو سخت ببینیم! بنده خدا منظورش خیلی ساده بوده. همونطوری که یکی دو نفر از دوستان نوشته بودن تفسیرش این بوده که رهگذر سیگارش رو انداخت رو زمین! به همین سادگی... زندگی را ساده ببینیم! چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ - ساعت : ۱۱:۱٥ ب.ظ
اولين
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] designing by : http://YAS115.persianblog.ir
|
